Freitag, Februar 03, 2006
درودی و سرودی
به نام گل که نماد عشق، به نام صلح که نهايت انسانيت است.

دومين ساليست که وبلاگ می‌خوانم. از همان اولين بار تا به حال هميشه از وبلاگ خواندن لذت برده‌ام. دختر بزرگم به من پيشنهاد نوشتن وبلاگ داد. هفته‌ی پيش بعد از مدتها باز سؤال کرد: چرا شروع نمی‌کنی؟ جواب دادم: تا هفته‌ی آينده صبر کن. گفت: اينترنت دنيای جالبيست. با خيلی آدمها در سراسر دنيا آشنا می‌شوی، با افکار متفاوت و جالب و هماهنگ با خودت. گفتم: آخر من پرحرفم! بعضيها هم می‌گويند آدم پرحرف بيکار است. گفت: ما همه پرحرفيم! اصلاً مشکل خانوادگی و ژنتيک است! پرحرفی داريم تا پرحرفی. شما که پشت سر مردم غيبت نمی‌کنی. يا مثلاً دوبه‌هم‌زنی نمی‌کنی. پرحرفی از نوع شما نشانه‌ی اين است که شخص قلب بزرگی دارد. اجتماعيست. علاقمند به آشنايی.

پس من هم خوشوقتم، از اين آشناييها، و از دور دستتان را می‌فشارم. شايد مايل باشيد بدانيد که چرا می‌نويسم. احساس می‌کنم که نياز شديدی به نوشتن دارم، اما خيلی وقتها اين نياز را برآورده نکردم. اتفاقاتی که از بچگی شاهد آنها بودم، يا مسائلی که در خانواده، فاميل، دوستان يا حتی بين همسايه‌ها برخورد می‌کردم و مرا به فکر فرومی‌بردند، يا سؤالهايی که در بعضی از اين موارد برايم ايجاد می‌شدند و جوابی برايشان نداشتم و نداشتند، مقايسه‌ی اخلاق انسانها در محيطهای مختلف و خلاصه موضوعهايی متفاوت... همه‌ی اينها سالها در ذهم می‌چرخيدند و جايی برای بروز نداشتند. غير از اين، در سايتهايی که می‌خواندم گاهی از عشق، از دوستی، از محبتهای عميق، از غمها و شاديها و از ابتکار و خلاقيت مردم کشورمان، به خصوص جوانها، که با وجود امکانات کم جلو می‌روند، پويا و روان و زنده، باخبر می‌شدم. و می‌خواستم شريک باشم و قسمت کنم. غم و شادی بايد قسمت شود، وگرنه ممکن است بارش سنگين باشد. می‌خواهم من نيز عضوی از اين شهر مجازی باشم، به کنارتان بنشينم و دستهايم را به سوی شما دراز کنم. انگار که دستمان را در دست همديگر بگذاريم و از راه دور با احساساتمان به هم نزديک شويم.

گوشم که نه، هميشه اما چشمم به نوشته‌های شماست.مرامم تنها يک مرام انسانيست. عاشق ديدن برق خوشحالی در چشم هر انسانی هستم، فارق از مرام و مذهب و مليت. عاشق شاديهای شما هستم. دوست دارم در ديده‌ها، شنيده‌ها، تجربه‌ها، تلخيهای شما شريک باشم. اگر مرا در حلقه‌ی محبت خود بپذيريد، و اگر در صورت اشتباه کردنم، با همان سادگی و صراحت و بی‌ريايی مرا روشن کنيد، سپاسگزار خواهم بود.

پس يک جمعبندی و نتيجه‌ی کيلويی يا کلی! اين وبلاگ پاسخيست ساده و بی‌پيرايه به پرسش دخترم که اولين يار و ياورم از ابتدای زندگيش تا کنون بوده و هميشه دست حمايتش را روی شانه‌هايم حس می‌کنم.

حالا بعد از اين مقدمه که بيشتر از اصل مطلب است (آخر گفتم که پرحرفم!) برايتان کمی از ريشه‌های خود در سرزمين مادری خواهم گفت.

متولد شهريور ۱۳۲۵ در شهر انديمشکم. خوزستانی و اصلاً بختياری. پدربزرگ مادريم در زمان «کرکری خواندن خوانين بختياری» به عنوان گيرنده‌ی خراج (ماليات امروزی) در استخدام خوانين بودند، با سمت وکيل که پيشوند اسمشان نيز بود و بعد از فوتشان هم از ايشان به همين صورت ياد می‌کردند. پدربزرگ از تيره‌ی لج‌مير‌اروک بودند که مختصراً اورک خوانده می‌شد. اما پدربزرگ پدری از تيره‌ی کی‌شيخ‌عالی بودند (کی = مخفف کيان). می‌گويند پدربزرگ بلندبالا و لاغراندام و چابک بودند، در اسب‌سواری ماهر و مردی دلير با روحيه‌ای شاد. از غم و غصه و عزاداری اصلاً خوششان نمی‌آمد. گاهی که عزاداری مردی بااعتبار با مراسمی بسيار باشکوه و طولانيتر از معمول که تا چهلم هم ممکن بود طول بکشد برگزار می‌شد، حتی اگر مرحوم پدر ميزبان بود، پدربزرگم ناگهان فی‌البداهه شوخی می‌کردند و يا متلکی می‌پراندند که مجلس عزا تبديل به مجلس خنده و شادی می‌شد!

اينطور که پدر و مادرم تعريف می‌کردند مردم در آن زمان در مقايسه با امروز بسيار فقير بودند. مثلاً دوا و درمانشان تنها طب سنتی بود. طب گياهی در مورد بيماريهای جسمی و دعا برای بيماريهای روحی، البته کمتر. پدربزرگم به خاطر سمت خود بين يک تا هفت سال مقيم رشت و مازندران و اصفهان می‌شدند. مسافرتهای آن سالها طولانی بودند و پرخرج. برای سفر تنها از اسب و الاغ و قاطر استفاده می‌شد و چون پرخرج بود کاری لوکس و تجملی به حساب می‌آمد و اعتبارش تقريباً مثل سفر به خارج از کشور در زمان حال بود. شغل مردم کشاورزی، به ويژه کاشت گندم و جو، و يا سپاهيگری خوانين بود، به معنای شرکت در جنگهای ايلی يا جنگ با دولت مرکزی. پدربزرگ در آخرين جنگ هم شرکت کرد، هرچند غيرداوطلبانه، چرا که مردی ذاتاً عاشق بود، نه قاتل.

شغل خانواده نيز گله‌داری و کشاورزی بود. ابزار کار هم فقط دانه و آب و خاک نبودند، بلکه هشت بازوی قوی و جوان برای راندن گاو و شخم زدن و بذر پاشيدن و چهار جفت چشم برای چشم‌غره رفتن تا کسی جرأت نگاه چپ به زمينشان نکند! زيرا دولت مرکزی قدرتی در آنجاها نداشت.

ادامه‌ی شرح و تفصيل اين زندگی در آن زمانها را تا جايی که بدانم در فرصت ديگری بازگو خواهم کرد.



پی‌نوشت: به خاطر يک اشکال فنی متأسفانه پيامهای مهرآميز شما قابل ديدن نيستند که البته از بين نرفته‌اند و من آنها را در بايگانی خود حفظ کرده‌ام.